آرشامآرشام، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

آرشام کوچولو

آتلیه آرشام جونی

سلام به گل پسر مامان. عزیزم من و بابایی روز 24 آذر ماه شما را بردیم آتلیه سها  تا ازتون کلی عکس بگیریم . از قضا اونروز دقیقا شما تب داشتی و برای دندون در آوردن کلی اذیت میشدی اما فدات بشم الهی با ما همکاری کردی و کلی عکس خوشگل ازت گرفتیم قربونت برم من . وای مامان خیلی جیگر و نازی قربونت برم. عکس ها را گذاشتم تو ادامه مطلب عزیزم... دست بابایی درد نکنه   ...
22 دی 1391

اولین یلدای آرشامی

مامانی من عزیز دلم  30 آدر اولین یلدای شماست و ما همگی خونه مامان مولود دعوت بودیم با بابایی کلی قنادی ها را گشتیم تا یک کیک خیلی خوشگل هندونه ای برات بگیریم و اون شب برات ببریم خونه مامان مولود . بالاخره تو یک قنادی  ارمنی پیدا کردیم . خیلی خوشگل بود و قرار شد که اونروز برامون آماده کنن. خیلی دلم میخواست مامان سمره اینا هم باشن اما نشد دیگه. اون شب شما گل مجلس بودی و یک لباس هندونه ای هم پوشیدی که شدی هندونه جمع ما عزیز دل مامان. انم عکس ها : البته میدونی که بقیه عکس ها تو ادامه مطلبه... اینم کیک آرشام خان ما این شما و پسر عمه آرمین و دختر عمو ستایش اینم هندونه خوشمزه ما آرشام خان ای...
22 دی 1391

آخرای 7 ماهگی گل پسرم

سلام مامان جان . پسر گل من ، عزیز دل من  دیگه داره کم کم بزرگ میشه و کارای جدید میکنه و مامانی براش غش میکنه. گل ناز مامانه. گل پسر مامان این عکسها برای آخرای 7 ماهگیته عزیزکم اینجا دیگه میشینی تو تختت و با بازیهای تختت مشغول میشی. "مامانی بازم عکس؟؟؟؟؟ نمیزاره 2 دقیقه آرامش داشته باشیم" عزیزم برای اینکه شلوغ نشه بقیه عکسها را میزارم تو ادامه مطلب   گل نازم داریم میریم ددر فدای خوابیدنت بشم من الهی مادر   اینا هم بدون شرحه و فقط تو سوژه عکس مامانی   "بازم این مامان داره عکس میگیره ها "   "بزار ژست بگیرم" ...
2 آذر 1391

پسر گلم رفت تو 8 ماه

سلام گل مامان عزیز دل مامان. داری بزرگ و بزرگ تر میشی و کارای جدید میکنی و یواش یواش حرف میزنی الان به زور بعضی وقتها چیزای نا مفهومی مثل دد میگی.  با اسباب بازیات بازی میکنی و با کسی غریبی نمیکنی و بغل همه میری مامان. عمسهای این ماه را میزارم . امیدوارم یادگاری خوبی برات باشه عزیزم . امیدوارم همیشه شاد  سلامت باشی گل پسر ناز من پسر گل من دیگه میتونی چهار دست و پا بره اما دنده عقب هههههههههههههه تا ازت غافل میشم زیر میز و مبل و رو سنگهایی.مامان قربونه دنده عقب رفتنت بشه این ماه بهترین ماهه ساله آخه 26 آبان سالگرد عروسی مامان و باباست . آره مامانی پارسال این موقع شما تو شکم مامان بودی و بابایی م...
14 آذر 1391

مامان جان یک خبر

سلام مامانم فدات بشم اومدم بهت یک خبر بدم دایی جون امیر داره برات یک domain  میخره. میدونی که خودش شرکت داره. امروز بهم خبر داد که داره  برات یک  domain .ir میخره. میشه  arsham-rabi.ir دسش درد نکنه درست بشه دیگه شما وبلاگ نداری بلکه سایت داری مادر به فدای چشمات. این بوس برای دایی امیر جون مهربون اینم دایی امیر جون من ...
25 مهر 1391

7 ماهگی مبارک

عزیزکم هوررراااااااااااااا شما اول مهر وارد 7 ماهگی شدی روزی میرسه که وارد 7 سالگی میشی و من اول مهر میبرمت مدرسه قربونت برم عزیزکم شما داری روز به روز بزرگتر میشی و من دارم بزرگ شدنت را با چشمام میبینم. روز اول مهر شما باید واکسن میزدی قربونت برم و مامان دوباره با گریه شما و سوزنی که تو پاهای نازت میرفت یکبار دیگه میمرد اما خدا را 100 هزار مرتبه شکر که زیاد اذیت نشدی مامانی فدات بشه الهی دیگه میتونی  راحت بشینی اما نه مدت طولانی اما میشینی و خوشت میاد از نشستنت قربون چشمای نازت برم مامانی قدت : 71 بود و وزنت هم: 8960 عهکس ها را میزارم تو ادامه مطلب مامانی آرشام :"آخ جوان این وقت صبح میریم دد؟؟؟" ...
24 مهر 1391

7 ماهگی گلم

عزیزم بازم برات عکس دارم اول از همه بگم که شما تو غلت زدن حرفه ای شدی و یکم سینهخیز میری بیشتر خودت را میکشی رو زمین و میچرخی تو محیز دورت. عاشق کنترل و دوربین و تلفن و پلاستیک و دستمال کاغذی هستی و تا ببینی همه چیز را بیخیال میشی و میری سراغ اونها. تازه کانال هم عوض میکنی و همه چیز را با دو دست میگیری و میخوای پاره کنی تو پلاستیک و دستمال بارها موفق شدی این کار را بکنی وقتی تو الت غلت زدن چیزی را میخوای و نمیتونی علی رغم تلاش زیاد بگیری عر میزنی و داد و میزنی و بهت نمیدم  قهر میکنی خیلی ناز میشی مامانی 20 مهر با مامان و بابا رفتی بازارچه محک اونجا کلی با هه بازی مردی و به بچه های محک کمک کردی و خانومای مجم برای قرع...
24 مهر 1391

مسافرت 1 هفته ای به سرعین و رامسر

ای مامانی نمیدونی چقدر به ما خوش گذشت اول بگم حمعه با بابایی رفتیم برای شما صندلی ماشین گرفتیم تا شما تو راه که 7، 8 ساعت راه بود راحت باشی و اذیت نشی بعذ از کلی گشتن بابایی یکی را انتخاب کرد و خریدیم و شما هم توش نشستی. مثل اینکه دوستش داشتی چون راخت میتونستی بیرون را ببینی و خوشت میومد. شنبه صبح ز.د هم را افتادیم به سمت سرعین ساعت 6:30 حرکت کردیم و ساعت خدود 6 غروب رسیدیم. شما بیشتر راه را خواب بودی چون تو ماشین راحت می خوابی.وای مامان گردن حیران خیلی قشنگ بودی 2 روز اونجا بودیم و کلی خوش گذروندیم بیرون یکم هوا سرد بود و شما برای اولین بار لباس زمستونی و گرم پوشیدی خیلی ناز شده بودی اما چون همیشه لباس راحت و لختی میپوشیدی...
24 مهر 1391